ما هر دو باختیم |
دانم تو میدانی چه زجری میکشد آن کس که انسان است |
این وبلاگ فقط برا اون بود ... حالا که رفته ... بهتره منم برم ... البته اونقدری سست ریشه نیستم که به خاطر نبودش نیست شم ... هستم ولی یه جای دیگه ... باید از نو شروع کرد ... چند کوچه بالاتر ... درختی کاشتم و امید دارم که رشد کند بالا رود تا با آن به خدا برسم ... با من بیا ... +نوشته شده درساعت 14:13 توسط دیوونه ... |
باشه تو از دلم میری
شاید اینطوری بهتر باشه شاید اینطوری زندگــــی راحت تر باشه ... از این به بعد اسم مارو جدا جدا میارن ... دیگه با هـــــم نیستیم .... هیچ وقت نبودیم ... همیشه جــــدایی بین ما دیوار میکشید . اما ... تو نخواستی با عطش عشق این دیوار یخی آب شه باشه از دلـــم میری ... تنــهایی خیلی بهتره ... بی کسی ....بی همدمی ... آره از عشق قشنگ تره ... کشتن آدما سخت نیست وقتی خودشون میل به زنده موندن ندارن خیلی زود از یادم میری ... آخه کشتمت توی دلم . از این به بعد اینو بدون حتی اسمتم یادم نمیاد ...
(( خیلی دروغ گفتم ... ))
من مرگ را می بینم ...
اما او هم مرا نمی بیند ...
بی صدا فریاد کردم هرچه ...
کافیست برایم ...
گرچه ...
فریاد در حریم ممنوع است ...
اما من این بار سکوت را گم میکنم
فریاد میزنم ...
چیزی را که جایی در فراسوی دیروز ها
زنده به گور کرده بودم ...
و تو آن را عشق نامیدی ...
دستهایش را از لابه لای خاک گرفتی و...
او را که هنوز کودکی بیش نبود
از مرگ نجات دادی ...
و امروز تو ...
کودکی را که روزی از مرگ نجات دادی ...
بین هیاهوی خاموش این غربت همیشه ساکن ...
رها میکنی ؟
به کدام جرم ؟
برای سوالم جواب می خواهم ...
به کدام جرم ...؟
+نوشته شده درساعت 8:28 توسط دیوونه ... | سلام ...
می بخشید یه مدت نبودم ...
اتفاقای مهمی افتاد ...
اولش دوست پسر دوستم ... فوت کرد ...
تومور مغذی داشت ... زیر تیغ رفت ....
برا شادی روحش دعاکنید ..................
بعدشم ....
...
...
...
...
...
محمد هانی ...
رفت !!!
انگار اومده بود مهمونی ؟؟؟
یه قهوه ی نصفه خورد ...
گفت تلخه !!!
تا رفتم براش یه کم از کیک جشن با هم بودنمون بیارم
دیدم دستاشو گذاشته تو جیبش ...
سرشم انداخته پایین و داره میره بیرون ...
دستام لرزید ...
گفتم کجا ؟؟؟
گفت منو ببخش !!!
گریه کردم ...
تمام وجودمو گذاشت تو کوله پشتی مشکیش
و
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
..
رفت ...
به همین سادگی !!!
گفتم چرا ؟
گفت لیاقتتو ندارم !
به رسم قدیمی شاید م کمی اجباری
یه دست تکون داد و ...
ناپدید شد ...
گفته بود فکر کن هانی یه خواب بوده ...
بیدار شو ...
..
..
..
..
..
امروز که بیدار شدم ...
به خواب اون شب فکر کردم ...
آره خواب بود ...
گوشی و برداشتم براش SMS بفرستم ...
خرس کوچولومو دیدم ...
هنوز رد پای اشکای اون شب روش مونده بود ...
نه خواب نی ...
اون رفته ...
لعنت ...
نتونستم حتی برای یه ثانیه نگهش دارم ...
نتونستم برا آخرین بار صداشو بشنوم ....
نتونستم برا یه لحظه تو چشاش نگاه کنم ..
نتونستم دستاشو محکم بگیرم بگم نرو ...
لعنت
به من ... به تو ... به اون ...
به هرکی که انسانه ...
بی بهونه میاییم و بی بهونه تر از اومدنمون میریم ...
التماس میکنیم و در جواب التماس میشنویم ...
لعنت به انسان ....
به همه انسانها !!!
هرچند
" از انسانی که از لجن متعفن ساخته شده نباید انتظار بیش از این داشت "
کی گفته ابلیس اشتباه کرده ؟
منم جاش بودم انسان رو سجده نمی کردم ...
لیاقت ما آدما همینه که تا ابد اخراجی ... تبعیدی ... طرد شده ....
یا هر اسم دیگه ای که میشه رومون گذاشت باقی بمونیم ...
وای چقدر خستم ...
خسته تر از لحظه ای که فرهاد وسط کوه بیستون
خبر مرگ شیرین و شنید ...
یا لحظه ای که پدر یوسف لباس خونی پسرش و دید
داغون تر از لحظه ای هستم که یه زن سالگرد ازدواجش
با کلی هدیه و گل برا غافلگیری همسرش وارد خونه میشه ...
و شوهرشو کنار یه زن دیگه می بینه ...
خراب تر از ثانیه ایم که یه بچه با کلی زحمت
یه قصر شنی میسازه اما یه دفه ....
موج بی رحم دریا اونو خراب میکنه ....
مرده تر از دقیقه ای هستم که یه مرد روز تولد همسرش
با کیک و دسته گل به سمت خونه حرکت میکنه ...
اما هرگز نمی رسه ...
دیوونه تر از لحظه ای هستم که یه دیوونه مثه خودم !
برای سلامتی عشقش تنها کنار دریا میره تا براش دعا کنه ...
اما اونجا عشقشو میبینه که ...
دستش تو دست یکی دیگس ...
ولی به دعاش ادامه میده و برا خوشبختیشون دعا میکنه ... ..
..
..
..
..
منو ببخش اگه قهوم تلخ بود ...
خداحافظ ...
میدونم قلبم برات کوچیک بود ...
تو یه جای بزرگ تر می خواستی .....
به سلامت ...
به قول یاسر
من به آینده های روشنم اعتقاد دارم ...
چون که آینده هان که به من اعتماد دارن...
..
..
.. خدا ... واسه چی ؟ با توام خدا جواب میخوام ... درد من از رفتن هانی نیست ... درد من از این آدماست ... از خودم و همه آدمای دیگه ... از این آشغالدونی خسته شدم ... بس نی ؟ کی می خوای کارخونه ی آدم سازیتو تعطیل کنی ؟ خدا آدمات هم که چنگی به دل نمی زنن ... واقعا همین بود آدمی که وقتی ساختیش به خودت احسنت گفتی ؟ من باور نمیکنم ... یه جای کار ما آدما میلنگه ... شایدم فرشته ها قطعاتمون و خوب جا نمی زنن !!! خودت می دونی ... من دیگه بریدم ... خدا حالا حالاها باهات حرف دارم ... حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم ...
+نوشته شده درساعت 22:48 توسط دیوونه ... |
محمدهانی اینقدر فکر آخر ماجرا رو نکن ... میدونم ریسکه !!! خدایی دل بستن یه رسک بزرگه ... ولی بذار بسپریم به خدا ... یا میشه ... یا ... .. .. .. .. .. .. میشه !!! بذار همونطور که آغازغافلگیرمون کرد پایان هم غافل گیرمون کنه ...
هرچند ... به قول دکتر : دنیا را بد ساخته اند ... کسی که دوستش داریم دوستمان ندارد کسی که دوستمان دارد را دوست نداریم و دونفری که یکدیگر را دوست دارند به رسم و آیین این دنیا به هم نمی رسند ... واین یعنی زجر زندگی یعنی این.
((شهید دکتر علی شریعتی))
+نوشته شده درساعت 12:57 توسط دیوونه ... | طی یه عملیات بسیار بسیار سخت !!! به این نتیجه رسیدم که هانی اصلا خودشو به اون راه نمیزنه !!! طفلک واقعا دوسم نداره و من گیرش شدم !!! دیگه به چه زبونی باید بهم بگه ؟؟؟ !!! گیرش شدم چون اولین پسریه که هی میخواد منو از سرش وا کنه !!! ... همین دیگه !!! فقط میخوام به هانی جون بگم ... شرمنده اگه چسبم زیاد داغ بود !!! کم کم حرارتشو کم می کنم تا ... یه روزی سرد شه ... مثل یخچال تو !!! ولی نگفتی اون روز کی بود هلم داد از رو پنجره افتادم پایین ؟؟؟ دوست دخترت بود شیطون ؟؟؟ ... .. . . .. ... حالا بیاو حالمو ببین ... نپرسیدی حتی یه بار چرا چشام خیس و تره ؟ آره من عاشقت شدم ...... این اعتراف آخره ! 000000___00000 نام تو را آورده ام. دارم عبادت می کنم گود نگاهت گشته ام. دارم زیارت می کنم دستت به دست دیگری. از این گذشته کار من اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم ؟ گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم ؟! رفتم کنار پنجره. دیدم تو را با ... بگذریم چیزی ندیدم اینچنین. دارم رعایت می کنم. من عاشق چشم توام. تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم. با التماس اما تو را به دل دعوت می کنم. گفتی محبت کن برو. باشد . خداحافظ. ولی ... دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت دفتر عشـــق كه بسته شـد +نوشته شده درساعت 19:25 توسط دیوونه ... |
وای که چقدر تورو دوس دارم و میمیرم واسه تو تو همیشه تو قلبمی ... میمیرم واسه چشمای قشنگت ... بگو بگو بگو بگو دوسم داری ...
سلام هانی ... من فردا ساعت 3 بامداد حرکت می کنم برا تهران ... نمی تونم فردا آپ کنم .با گوشی هم مشکل دارم ... می خواستم قبل از همه روز مرد و بهت تبریک بگم : گلم روزت گل بارون لحظه هات بهاری ... دوستت دارم .
+نوشته شده درساعت 10:50 توسط دیوونه ...
سلام ... بابت حرفای دیشب شرمنده !!! تو یخچال نیستی ! فقط یه پنجره ای رو به دریا منم تنها آرزوم اینه که رو لبه ی این پنجره بشینم و خیره بشم به خودکشـــــــــی امــــــواج |